تبليغاتX
بیسکوئیت
آن سه نقطه پایین همین بود:-)

:
توقع زیادی نداشته‌ام
هرگز نداشته‌ام
 دلم می‌خواست ساعتی پیش از تو
از خواب بیدار که شدم
آفتابی اُریب
بر میز صبحانه بتابد
و مربای انجیر در نعلبکی سفیدش
مثل طلا بدرخشد
قهوه را که دم می‌کنم
از هزاران گنجشک بی‌برنامه‌ی این شهر
دوتاشان هم روبه‌روی من
کنار پنجره بنشینند
و همان نت تکراری را جیک‌جیک‌کنان بخوانند
خرده نانی هم حاضرم
برایشان بپاشم
می‌خواهم ساعتی پیش از تو
از خواب که بیدار شدم
قلبم مثل دیشب بیست و پنج ساله باشد
و مغزم برود کشکش را بسابد
....
                                                             عباس صفا ری

 

+ چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 21:33

چشم‌هایم را می‌بندم و قبل از خواب فکر می‌کنم بیدار که شدم دیگر بیست و پنج ساله نیستم...این آخرین فکر بیست و پنج سالگی‌ام بود..شعر عباس صفا ری* از ذهنم کنار نمی‌رود و دلم بیشتر می‌گیرد...
حالا درست دو هفته از آن شب می‌گذرد و من می‌بینم همان‌ام...شش‌اش فقط روز اول کمی قلقلک‌ام می‌دهد اما من همیشه بیست و پنج ساله می‌مانم:-)

*....

+ سه شنبه 26 آبان1388ساعت 23:30 |

باورم نمی‌شود همه کارهایی که برنامه ریزی کرده بودم،انجام دادم...البته همه همه‌شان را که نه..مثلا کارت نگرفته‌ام..کتاب بافتنی هم همینطور..اما بقیه را چرا..که همین هم خودش خیلی هست ها!!!!

گالر ی گل ستان هم این هفته مربوط به عکس‌های بانو کریم ی می‌شود که من خوشم آمد..یک جور حس لطیف سیاه و سفید...روزی که ما (من و پدرم:-)) رفتیم خودش بود و خانم گل ستان و یک پیرمرد و ما..کمی هم عکس‌های خانوادگی دیدیم و گپی چند ثانیه‌ای زدیم و آمدیم..در مورد قیمتهای تابلوها هم من نظر ندهم بهتر است...فقط واقعا روز آخر می‌خواهم بدانم چه کسی آن تابلو اولی دست چپی را خریده..همین:-)

+ جمعه 8 آبان1388ساعت 23:31 |

آنفولانزا گرفتم اما نه از نوع آ D: از همه جا دردناکتر همین سر انگشتام هستند که نه می‌شود تایپ کرد نه اس‌ام‌اس داد نه هویج سوپ را خرد کرد...امروز را که مرخصی گرفتم یعنی سه روز خانه‌ام..یعنی می‌شد یک مسافرت درست و حسابی رفت..یعنی اگر یک روز قبل این ویروسِ محترمِ ناخوانده وارد می‌شد من هم می‌توانستم با مامان بروم...بگذریم..حالا که هستم باید فکری برای این سه روز بکنم..البته قبلن برنامه داشتم اما به خاطر این آنفولانزای کوفتی همه چیز به تعویق افتاد...
مانتوهایم را باید تا شنبه بدهم خشکشویی...یک کارت آز مون کارشناس ی ار شد بخرم...یک نمایشگاه نقاشی‌ای عکس‌ای چیزی هم هوس کرده‌ام بروم...یا شاید به جای آن بروم شهر کتاب...دلم کتاب جدید میخواهد و ترجیحن داستان کوتاه..امروز بافتنی نصفه نیمه‌ام را پیدا کردم..پاییز پارسال شروع کردم اما نصفه مانده..باید یک کتاب بافتنی هم بخرم که آموزش یقه ژاکت داشته باشد..کاموای مشکی هم باید بخرم ضمنن..دیگر اینکه آن کیف قهوه‌ای که عاشق دسته‌هایش شده بودم هم باید بروم ببینم هست یا فروخته، دوستش داشتم..کاش هم باشد هم ارزانتر شده باشد  D :
هفته دیگر یک روز باید بروم دیدن میم... که باید زودتر بیام بیرون از اداره..اما این دو هفته آنقدر مرخصی ساعتی و امروز روزانه گرفتم که رویم نمیشود تا یک ماه اسم مرخصی را به زبان بیاورم..نمیدانم برای جراحی آن یکی دندان عقلم باید چه جور برنامه بریزم که احیانن آقای مَنگول به سرش نزند  که آی-پی ها را تغییر دهد و کار زیاد باشد:-(

 

+ چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 16:44 |

چشمانت را 
      پر از بهانه ی زیستن خواهم کرد 
با شکوفه های تک درخت خانه ام 
         در هر بهار 
و برایت خواهم گفت
   که یقین
          راه درازی است
و گاه 
          به کوتاهی یک آه
+ چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 21:43

بعد از مدتها یعنی دقیق‌تر بخواهم بگویم حدود دو ماه، اولین جمعه‌ایست که برای خودم وقت دارم..وقت مطلق منظورم است..
دقت کرده اید چند روز است هوا بوی پاییز میدهد؟..تازگی‌ها صبح‌ها که بیدار میشوم هوا تاریک است..بوی پاییز هم میدهد..چقدر زود :-(
دستم از عادت نوشتن افتاده...همه چیزی که در ذهنم بود و میخواستم بنویسم،اینجا برایم بی اهمیت به نظر می‌رسد!
تصمیم گرفته‌ام یک دوره دکوراسیون داخلی هم بروم..قبلن هم البته همچین تصمیمی داشتم..اما از وقتی سر و کارم با این آقای میم*، افتاده، فیس و افاده‌اش بر شانه‌ام سنگینی می‌کند و من مصمم شده‌ام که هر جور شده برومD:الف**هم بر همین عقیده است.
از اینها گذشته ساعت کاری من تا شش بعدازظهر است..تابستان که تمام شد و من مثل آدم آهنی رفتم و آمدم و هیچ کار مثبت دیگری نکردم..حالا برای مهر دیگر باید فکری بکنم..کلاس ورزش حتمن میخواهم بروم..زبانم در حال اتمام است که حیفم می‌آید نصفه بماند..دو دوره آخر شبکه هم که سالی یکبار این استاد من افتخار می‌دهد گمانم پاییز شروع شود..از بین اینها فقط یکی را میتوانم انتخاب کنم یا حداکثر دو تا..به قول الف بنیه‌ام! بیشتر از این اجازه نمی‌دهد...در ضمن به اینها دکوراسیون هم اضافه کنیدD: حالا من چه کنم؟

*این یک آقای میم جدید است!
**الف دوست و همکار نازنینم هست..همیشه من را یاد جودی ابوت می اندازدD:

+ جمعه 20 شهریور1388ساعت 17:44 |

صبح روزهای تعطیل که زود بیدار میشوم و خوابم نمی برد..تپش غیر معمول قلبم...خودم میدانم چه مرگم است...
+ جمعه 23 مرداد1388ساعت 12:51

سپهر را که به سمت دادمان سرازیر می‌شوم همیشه یاد تو می‌افتم...همیشه ها! بی‌بروبرگرد...اینکه اینجا هستی می‌دانم..می‌دانم پدرت همان سپهر برایت خانه خریده..حتی خشکشویی نزدیک خانه‌ات را هم می‌توانم حدس بزنم...اما همیشه فقط یک اسم بوده‌ای همین و تمام..حتی گاهی فکر کرده‌ام اگر با تو روبه‌رو شوم..اگر صدایم بزنی..اما واکنشم را نمیدانم...نمیدانم اصلن می‌مانم یا نه..حالا آن روز سر یکی از فرعیها، زانتیای سفید،همان زانتیای سفید! که سرش را کج می‌کند بپیچد..همزمان راننده‌اش هم سرش کج می‌شود...طولانی‌تر که می‌شود..زانوهایم شل می‌شود...نه الان وقتش نبود خدا..عینکم را میدهم بالا... وای نه..مرسی خدا...اما سنگینی نگاهش...سیاه‌اش..آنقدر شبیهت بود که دستم بلرزد...رنگم بپرد...اما خودت هم میدانی که پنج سال است برایم فقط یک اسم هستی..همین 

 

+ پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 0:36

حالا اما...

وقتی همه روزم با پایپینگ و گاز ترش و گاز ِ هاش دو اس و نرم‌افزارهای وابسته پر میشود نمی‌شود که من خودم را به بی‌خیالی و فراموشی بزنم...می‌شود؟ :-(

+ دوشنبه 15 تیر1388ساعت 14:30

 

این همه اشک و بدخلقی و افسردگی و نه من دیگر تحمل چهار سال دیگر را ندارم و میگذارم میروم و این حرف‌ها...همه همه‌شان لینک شد به یک نقطه‌ای که حالا هستم و دوستش میدارم!

+ جمعه 12 تیر1388ساعت 12:5