تبليغاتX
بیسکوئیت

از آن روزهایی است که الکی به زمین و زمان گیر میدهم!...دو روز است از میم خبری نیست!البته دروغ چرا...دیروز نمیدانم کجا گم و گور شده بود تا امروز صبح...اطلاعات ۵ سال شرکت را باید در عرض یک ماه بفرستم که هر سال خودش به تنهایی یک ماه طول میکشد!...دو روز پیش یک آقای نسبتن محترمی وقتی پول می‌گرفتم از بانک از من خواست چون بانک به او پول نمی‌دهد پولی که لازم دارد به کارت من واریز کند و من دستی به او پولش را بدهم و من در جریان منگول بازی‌ام که گاهی نمود پیدا می‌کند قبول کردم...آن لحظه کور بودم یا هر چی را دیگر یادم نیست...فقط یادم هست بعد از انتقال پول موجودی کارتم هیچ تغییری نکرد! و یارو گفت پولش معلق مانده و من چون مغزم معمولن در این جور مواقع تعطیل است و کار نمی کند پول بی زبان را دادم و یک شماره از مردک گرفتم که شکر خدا از لحظه بعد از خداحافظی تا الان خاموش است! و من نمیدانم حالا باید چه کنم:(...تکالیف کلاسم را دو جلسه است انجام نداده‌ام و اصلن نمیدانم حکمت این کلاس رفتنم را؟!... و دیگر این که فکر می‌کنید پروسه رفتن و کلاس ایروبیک ثبت نام کردن چقدر وقت آدم را می‌گیرد؟ نه چقدر واقعن؟ یک ماه؟ دو ماه؟ شش ماه؟الان ۹ ماه است داستان ثبت نام من همچنان ادامه دارد...اما این هفته دیگر تمامش می‌کنم حالا ببینید!!!!

+ شنبه 13 آذر1389ساعت 9:20 |

دیروز متوجه شدم آسانسور شرکت ما دوربین مداربسته دارد...من عصرهایی که کلاس دارم با عجله آنجا آرایش کرده‌ام...ماه رمضان خوراکی‌هایم را تند تند خورده‌ام...یک بار بند سوتین‌ام را بسته‌ام...آهنگ با خودم خوانده‌ام...حالا اگر فقط نگهبان دم در می‌دید میگفتم اوکی حالا دیده که دیده تازه چشم‌هایش هم ضعیف است...یک آدم خیلی رودربایسی دار هم هست که دیروز فهمیدم او هم هست که کنترل می‌کند..از خجالت تمام دیروز را سر به زیر رفتم و آمدم:(

یکی از راننده تاکسی خطی‌ های مسیر شهرک-ونک یک آدم چاق حرص درار اتوبان یواش برو هست...با اینکه صبح‌ها اصلن دوست ندارم با او بروم بس که فس فس می‌کند...اما امروز داشتم فکر میکردم از یک چیزش خوشم می‌آید..صبح‌ها آنچنان با شوق و ذوق کارش را شروع می‌کند ..قربان صدقه ماشینش می‌رود..مسافرانش را دوست دارد..انگار که همه آنها را می‌شناسد که گاهی حسودیم می‌شود..بعد با خودم فکر می‌کنم که چی؟ صبح تا شب سر کار باشی اما کارت برایت یکنواخت شود و خیلی عاشقش نباشی و پولش را شب‌ها وقت خستگی استفاده کنی..به جای این میتوانی صبح تا شب ات را کاری انجام بدهی که لذت ببری..هر روزش با بقیه روزها متفاوت باشد..این طوری میتوانی بگویی کار کرده‌ام از تمام لحظات زندگیم لذت برده‌ام...اما شب که خسته‌ام پول کم دارم اوکی می‌خوابم..عوضش صبح خوش میگذرد:)

 

+ سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 12:59 |

آخرین بار یک سال پیش بود...شاید کمی بیشتر..وقتی دیگر می‌دانستم نمی‌بینم‌اش نه شماره‌ای از او داشتم نه می‌دانستم کجا می‌روم نه می‌دانستم کجا می‌رود...دلم کم گرفت...یک ماه پیش اولین جلسه کلاسم در یک مجتمع دیگر و شاید بی‌ربط در شلوغی راهرو طبقه اول می‌بینمش..به ذهنم کلی فشار می‌آورم که دوباره بشناسمش..شناختم و دوباره باور کردم دنیا کوچک است...ته دلم دوست داشتم کلاس من باشد..اما کلید کلاس روبه‌رو را که از جیبش بیرون می‌آورد شاگردانش پشت سرش روانه کلاس میشوند...آرزویم بخار می‌شود و یک جایی وسط سالن در هوا پخش می‌شود.. پس بالاخره استاد شد!!!بعد از کلاسم می‌روم جلو سلام می‌کنم با یک لبخند گشاد آشنا جوابم را می‌دهد...یک ماه می‌گذرد..امروز شماره‌اش را دارم..اما به اندازه یک سال دلم زیادی گرفت.

+ یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 9:45

امروز صبح یک عنکبوت سفید دیدم..میگن خبر خوب میاره یا خوشبختیه یا یک چیزی تو همین مایه ها...برعکسِ همیشه نکشتم‌اش..آنقدر نگاهش کردم تا یک جایی گوشه موشه ها رفت گم شد..حالا من منتظر یک اتفاق خوب هستم:)
یادتان هست ما یک آقای سیخ لنگ داشتیم حالا اینجا یک ورژن دیگرش را داریم و هر روز فکر میکنم اگر این نبود زندگی چقدر زیباتر بود.
ناهار نمیتوانم بخورم..یعنی با همان قاشق اول بوی چربی غذا دلم را میزند..نه اینکه غذای اینجا مشکل داشته باشد ها..دلم فقط ماست خیار با ترکیب سبزی شمالی (اسمش را نمیدانم) می‌خواهد یا بستنی،همین...فکر میکنم گرمازده شده باشم:(
آدم ها به دو دسته فضول و غیر فوضول تقسیم می‌شوند...که آرایشگرها و خیاط ها بلا استثنا در دسته اول قرار می‌گیرند...زیر دست نسرین جون میگویم دوست ندارم ابروی کوتاه، برمی‌دارد یکی را کوتاهتر از آن یکی می‌کند تا مجبور شود دومی را مثل اولی بکند..به خیاط مانتو شلوار فرم‌ام میگویم شلوارم را بیشتر کوتاه کن باز هم نظر خودش را به زور می چپاند در مغز شاگردش که نه اگر کفش پاشنه بلند بپوشی زیادی کوتاه می‌شود..هر چه من میگویم نه من هیچ وقت سرکار کفش پاشنه بلند نمی پوشم در کتش نمیرود که نمیرود..حالا مجبورم شلوارم را از بالا دو سه لایه تا بزنم تا زیر کفشم نرود!!!

+ دوشنبه 28 تیر1389ساعت 15:38 |

یک راستی بگویم؟
من عاشق علم آدم‌ها می‌شوم نه خود آدم‌ها!..یعنی هرچقدر طرف خوش‌تیپ و قیافه باشد اما در حرفه‌اش بلنگد و متخصص نباشد..یک روزی بالاخره دلم را خواهد زد یا از چشم‌ام خواهد افتاد. نمونه‌اش؟ همین آقای الف یا آن یکی آقای الف یا آدم‌هایی از این دست..اصلن هم مهم نیست چه شغلی..مثلن ممکن است عاشق یک آشپز متبحر بشوم یا یک تعمیرکار حرفه‌ای پرینتر یا یک خلبان ماهر،مثلن ها!!!..اما اصولن عاشق آدم‌هایی می‌شوم که خیلی از علم‌شان سر در نیاورم...و فقط بنشینم نگاهشان کنم و ته دلم تحسین‌شان کنم که این همه بلدند:)

+ سه شنبه 11 خرداد1389ساعت 14:30

کنار پنجره راه پله‌ها می‌ایستم و به ترافیک خیره می‌شوم..ساکتم ..گوش می‌کنم..نفس عمیق می‌کشم..پشت تلفن اول شاکی است،هیچ نمی‌گویم..توجیه می‌کند،ساکتم..می‌داند که هرچه بیشتر ماله بکشد از نظر من دیرتر بخشیده میشود..خسته شده‌ام...روی پله آخر پاگرد می‌نشینم، میگوید دلایلم برایش مهم نیست و بلافاصله بعدش خواهش میکند برایش توضیح بدهم..هیکل‌اش که حس آرامش به‌م میداد در نظرم کوچک می‌شود..خوشحالم که حرفش را گوش نکردم و نرفتم..می‌دانستم تنهاست آنجا..شاید اگر رو در رو برایم توضیح می‌داد اگر می‌دیدم ناراحت است و حالا از من،از من! راه چاره می‌خواهد،بی درنگ از روی صندلی جلو میزش بلند میشدم میرفتم پشت میز مدیرعاملی‌اش سرش را بغل می‌گرفتم و آرام‌اش می‌کردم و برایش می‌گفتم که از این به بعد چه باید بکند..و می‌گفتم سنی ندارد هنوز که این همه احساس شکست کند..می‌گفتم این طور که شد فقط تجربه‌ات زیاد شد..همین! چیزی از دست نداده است..من ها همیشه هستند!

آخرهای صحبت‌اش است دیگر...دوباره می‌خواهد که بروم آنجا حرف بزنیم..فکر می‌کند شاید بشود جور دیگری توجیه‌ام کند..نمی‌روم می‌دانم..این را به خودش هم گفته‌ام ..اگر قرار باشد همه چیز را بگویم همه ارزش‌ها از بین می‌رود..حالا که دیگر نمی‌ینیم همدیگر را،دوست دارم من در ذهنش همانطور که دیده با همان شخصیت بمانم..و او هم در من...خداحافظی که می‌کند یک جورهایی کشدار است.. شل و ول است ..شاید منتظر بود که پشیمان بشوم لحظه آخر..که بگویم حالا باز هم فکر می‌کنم و خبرش را می‌دهم..اما زود خداحافظی می‌کنم تا بیشتر از این خراب نشود..دلم اما می‌گیرد..بعد از آن همه سختی نمیدانم به خودم چه بگویم..اما هرچه که بوده تمام شده..اصلن از کجا معلوم ؟ شاید هم حق با الف باشد..شاید این حسی بوده که من به آن شک داشته و دارم..هرچه که بوده دیگر دیر شده است.

به خودم که نباید دروغ بگویم..همه جنگ و جدال‌ها مخلوط کاری و احساسی شده بود..حداقل برای من و آقای میم و شخص سومی که آنقدر در نظرم منفور شده بود این اواخر که حتی نمی‌خواهم در موردش بنویسم..

 

+ چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 20:8 |

بالاخره تصمیم‌ام را گرفتم...حالا خوشحالم که اینجا هستم..دلم تنگ می‌شود..برای آقای میم که دلیل می‌آورم و بهانه می‌تراشم،حتی اشکم هم یواشکی پشت تلفن درمی آید،فکر کن! با این اوصاف من خوبمه..اوضاع بد نیست..اما تا زیر و بم کارها دستم بیاید زمان می‌برد و لذت می‌برم از اینکه دیگر از یکنواختی بیرون آمده‌ام..
و من در عین حال که زیادی به همه چیز عادت می‌کنم و دل کندن‌ام مشکل است،اما از چیزهای تازه بیشتر تر استقبال می‌کنم:-)
این را هم بگویم این ها همه حرف امروزم است! D:

+ یکشنبه 2 خرداد1389ساعت 23:31

بلاتکلیفی بدی‌ست..دو راهی عجیبی‌ست..آخر حالا؟ در این موقعیت؟حالا که همه چیز تمام شده و دیگر نگرانی‌ای‌ نیست؟ میخواهم همین وسط دوراهی بنشینم.چشم‌هایم را ببندم و بگذارم خیلی اتفاقی یک نفر دستم را بگیرد و ببرد به یکی از این راه‌ها..اما با من بماند تا اگر تصمیم‌اش اشتباه بود و مرا اشتباهی آورده بود همه تقصیرها را بیندازم گردنش..غرغرهایم را سر او خالی کنم..بگویم مرا ببرد همان جای اول که بودم..بدون اینکه آب از آب تکان خورده باشد..اما واقعیت همین است که من خودم تنها باید تصمیم بگیرم..خیلی زود..هر اشتباهی راه برگشتی برایم نمی‌گذارد..من معتاد به موقعیت و آدم‌های الان‌ام نیستم...اما تغییر می‌ترساندم..آن هم تغییر به این بزرگی..بله من آدم شجاعی نیستم..از مسئولیت سنگین میترسم... با هر آدمی مشورت می‌کنم می‌گویم نفر بعدی آخرین است هرچه او بگوید اصلن به فال نیک می‌گیرم..اما نمی‌شود...فقط یک راه دیگر دارم...هر چه که حسم بگوید همان می‌شود:)

+ دوشنبه 27 اردیبهشت1389ساعت 0:39 |

امروز فقط منتظر بودم آقای سیخ‌لنگ بیاید و بگوید نمی‌شود ما برویم نمایشگاه.. اصلن هم ربطی نداشت که دیروزش ثبت نام کرده بودیم و اجازه گرفته بودیم..فقط منتظر بودم.. (گوشه چشمهایتان را چین بیندازید و بخوانیدD:)به قول خانم پ حالا مثلن اگر میزد و می‌آمد و می‌گفت نمی‌شود امروز بروید و این حرف‌ها ما چه کار می‌توانستیم بکنیم خدا وکیلی؟ هوممم نمی‌رفتیم خب..همین فقط..اما هیچ کدام از این اتفاق‌ها نیفتاد و رفتیم و من دوست داشتم....راستش من اصولن از اینکه بروم یک نمایشگاه خیلی تخصصی و الکی بچرخم و هیچ سر در نیاورم یک جورهایی حوصله‌ام سر می‌رود و به خودم و کسی که مرا آورده فحش می‌دهم..اما اینجا را دوست داشتم...دروغ چرا از یک طرف هم چون برای چند ساعتی از شر غرغر آقای الف که برای خودش یک پا آقای سیخ لنگی شده خلاص می‌شدیم خوشحال بودم.. کلن دو ساعت فرصت داشتیم آنجا بمانیم که یک نیم ساعتی را در غرفه خودمان بودیم و خوردیم و به گزارش آقای ق در مورد ماکت لوله های گا.ز نمیدانم کجا گوش کردیم..اما در هر صورت باز هم به نظر من آقای عین از همه بهتر بود..بقیه فرصت هم در حال تصمیم‌گیری بودیم که کدام سالن برویم و بالاخره یک ربع مانده به رفتن سالن غرفه های خارجی را یافتیم و من از هر کدام خوشم می‌آمد می‌ایستادم و با دقت به حرف‌هایش گوش می‌دادم و کارت و کاتالوگش را هم برمی‌داشتم گویی سالهاست مهندس نفتی مکانیکی چیزی بوده‌ام..آها راستی یک اتفاق دیگر هم افتاد که الان اصلن حوصله‌اش را ندارم بگویم فقط یکی دو دقیقه‌ای عصبانی بودم اما بعدش بهتر شدم..

همین دیگر... این بود انشای ما در مورد نمایشگاه نف.ت و گا.ز:)

+ دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 22:29 |

هوممم عقلم تو را پس میزند..اما دلم...هنوز پیش توست،یک جایی گیر کرده و هنوز رد نشده..نمیدانم کجا..شاید هم تا ابد بماند و پنهان شود و پی‌اش نروم...نمیدانم تا کی اسمت را که می‌بینم یا می‌شنوم در دلم آشوب بیندازد..تقصیر این بهار هم هست،تقصیر کوچه روبه‌روی خانه‌مان که هم اسم توست هم هست...اصلن تقصیر این دو روز تعطیلیست و نشانه‌ات که این همه یادت افتادم و این همه خواستمت!!

+ جمعه 3 اردیبهشت1389ساعت 16:40